"همه ما انسانها ته تهش یه درد مشترک داریم..."
ازون روز فکرمو مشغول کرده ،راستش من خودم مدتها قبل به این نتیجه رسیده بودم که ریشه تمام رفتارهای نابهنجار ما ادمها همون درد مشترکه.. حالا یکی بابت این درد معتاد میشه یکی پیشرفت میکنه دیگری اختلال روحی یا رفتاری میگیره اما همه به هر نحو و در هر جایگاهی که باشن این درد رو دارن
نمیدونم دقیقا چطور بیانش کنم اما گاهی با خودم فکر میکنم(نظر شخصی خودمه) این درد مال اینه که ادم مال زمین نیست..زمینی بودن روحش رو ازار میده مصداق این بیت که میگه"من ملک بودم وفردوس برین جایم بود" / یه بیت دیگه هم توذهنم بود که مصداق بهتری بودش که الان یادم نمی یاد متاسفانه/ بازم نمیدونم اون فردوس برین کجاست اما شبیه بچه ای میمونیم که از مادر جداش کرده باشن و دائم بیقراری میکنه..طعم یه جای بهتر رو چشیده و اون مث یه خاطره گنگ و مبهم ته ذهن هممون هستش
نمیدونم کتاب وقتی نیچه گریست (یالوم)رو خوندین یا نه..اما خوندنش رو به همتون پیشنهاد میکنم..بینش خوبی به ادم میده...ما ادمها هرگز خوشحالی رو به مفهوم اخصش تجربه نمیکنیم همش ادای خوشحالی رو در میاریم و به هرچی میرسیم میبینیم اون گم کردمون بازم این نیست..شاید خصیصه ی کمال طلبی انسان هم به همین موضوع برگرده که البته اکثرا موجب پیشرفت خواهد شد..دلم میخواد این هفته سر کلاس استاد بیشتر درین زمینه باهاش بحث کنم
دوست دارم نظر بدین و تو این زمینه با هم تبادل نظر کنیم ..نظر واقعیتون راجع به این موضوع چیه؟ نظرات بدون تعارف و سانسور لطفا
یک خیابان بی انتها باشد
به دنیا میگویم خداحافظ...
امروز یه بارون خییلی باحال هدیه خدای خوبم بود به من واسه سالروز تولدم بلاخره اونم به این نتیجه رسید که من چقدر گناه دارم و محتاج این هدیه اش هستم...اخه تنها هدیه ای بود که گرفتم اما یه عالمه خوشحالم کردی مرسی خدا جون
امروز من ۳۰ ساله شدم
*دوستان عزیزم که با زنگ و اس ام اس بهم از اول صبح تبریک گفتن مرسی به این دوستیتون چقدر نیاز داشتم( مرسی پونه عزیزم ممنون صبا جان)
پ ن) از انسانها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگینند ،با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود، به عشق خود، و به حقیقت خود شک دارند/ پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند
یه اس ام اس ناز از یه دوست نازنین تر براتون بیاد و بعد شما طبق عادت بخواین فورواردش کنین اما هرچی کنتاکتس ۲۴۵ نفریتونو زیر و رو میکنین، کسیو تا این حد به خودتون نزدیک نمیبینین که واسش سند کنین و بعد... بی خیالش بشین....
*پ ن ) این روزهای خاص ،این مناسبتهای لعنتی انگار برای این افریده شدن که به بعضی ها یاداور کنن چققدر تنهایی...
بعد از ۳ماه پاکی و زحمات تک تک تیم درمان تازگی با ش ی ش ه
اشنا شده و هر چه ما رشته بودیم پنبه شد امروز ویزیتش کردم واسه اخرین تست امفش که مثبت شده بودـشیشه- میپرسم چرا مصرف میکنی؟چی میخوای ازش؟ راضی هستی از وضعیتت؟ به ثانیه نمیکشه پا میشه در اطاقمو میبنده و بر که میگرده چشما پر اشکه خانوم شما بمن بگین چکار کنم؟نون خودم و این بچه رو از کجا بیارم؟میپرسم شیشه زدن چه ربطی به نون تو و این داره گرچه خوب میدونم چه ربطی داره اما میخوام خودش بگه..راستش ناامید شدم ازش این اواخر و تصمیم داشتم فقط یه مصاحبه انگیزشی کنم باهاش..سرشو میندازه پایین و میگه: اخه مدتهاست از مردا بدم میاد، از همون وقتیکه شوهرم منو معتاد کرد بعدشم ۴ تا بچمو ازم گرفت و با یه نوزاد ۳ ماهه اوردم دم خونه بابام...از همون وقتیکه از فرط خماری مجبور شدم گوشه آستونه(نام خیابانیست درین شهر) به یکی التماس کنم سرنگ خونیتو ننداز دور و بدش به من و اون سرنگ بمن هپاتیت سی هدیه داد...
ازشون بدم میاد اما مجبورم واسه پول اجاره اطاقم و غذای این بچه..میگم اخه تو که وضعیتت اینه چرا از خونوادت جدا شدی و تنها زندگی میکنی(۱ ماه اخیر از خونه مادرش زده بیرون) میگه بس که تحقیرم میکردن که بیماریت واگیره، ما میترسیم نخواستم اذیت بشن..(سرم سنگین شده بود خیلی خودمو کنترل کردم که ..) چون خوب ارتباط گرفته بود و ادامش برام مهم بود میپرسم: زینب رو چکار میکنی اون مواقع؟ میگه میفرستمش تو کوچه میگم وقتی برمیگرده نمیگه این بابا کی بود اومد اینجا؟ میگه چرا میگم میخواد دوا بزنه جا نداره اومده اینجا(دوا زدن و مصرف هرویین گویی با پوست و خون و سرنوشت این طفلک اغشتست) اینقدر که طبیعی واسش توضیح میده.. میگم حسی هم داری؟ برای بار دوم گریه میکنه میگه نه اصلا البته خیلی موقعهاش اونا حتی نیگامم نمیکنن.... ، میپرسم چقدر میگیری؟ میگه ۵ تومن هر دفه.. اجاره اطاقم ۴۰ تومنه ماهیانه ،بقیشم غذا میخرم واسه زینب..یه دست غذا که میگیرم واسه ۲ روزش میمونه خودمم نون و چایی میخورم معمولا...میگم هر بار چقدر طول میکشه میگه ۱۰ دقیقه بیشتر نمیشه... ای خدااااااا
کار خاصی جز ادامه و تشویقش به موندن تو درمان از دستم برنمیاد و در اخر هارم ریداکشن رو بهش اموزش میدم تا حداقل دهها نفر رو آلوده نکنه اگه تا حالا نکرده باشه که بعید میدونم بهش عمل کنه...سر دردم بیشتر میشه خیلی بیشتر...
پ ن )راستی یارانه این زن و دخترش چقدره؟ میشه باهاش جای خواب و غذای گرم داشت و دیگه بخاطر پول تن رو نفروخت؟؟؟
*مصرف امفتامینها( شیشه) باعث افزایش میل جنسی به خصوص در خانمهای مصرف کننده است
** متاسفانه این ماجرا کاملا واقعیست لطفا نپرسید که داستانه یا خیر گر چه خیلی تلخه...
با همه بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدن انی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام
امده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه میدانمت خوبترین حادثه میدانی ام؟؟
حرف بزن.حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام
پ ن) طفلک دلم...گاهی ازش خجالت میکشم
مینویسم تا بدانی همین حالا که تو در خواب نازی و قصه شاه پریان را در رویاهایت میبینی غمی عظیم دردلم جاخوش کرده و تبدیل به ترس شده..
هرگز دلم نمیخواست روزهایی که تو داری حروف و اعداد را می اموزی و نقاشیهای زیبایت را رنگ زندگی میزنی و با سازت چه مهربانانه و چه کودکانه میزنی "خونه مادر بزرگه شادی و قصه داره/ خونه مادر بزرگه هزار تا غصه داره ٬" با غمی مواجهت کنم ناگزیر که در دنیای هر کودکی قابل تحمل نیست.عزیزکم خوب خاطرم هست وقتی همسن تو بودم گاهی که پدر و مادرم بحثی لفظی پیدا میکردند تمام حس امنیتم از بین میرفت و دل کوچکم غصه دار میشد همانروزها عهد کردم که هرگز نگذارم دخترکم در هیچکدام از بحثها و مشاجرات زندگی مشترک اینده ام احساس ناامنی کند اما دنیا خیلی بیرحم است عزیز دل مادر.عدل همان چیزی را در سفره ات میچیند که انتظارش را نداشتی...کاش حرف میزدی کاش گلایه میکردی کاش میپرسیدی چرا اخر میدانم تو خیلی بیشتر ازینها میفهمی اما همه را در دل کوچکت جا میدهی عشقم/عروسکم دنیای بیرحمیست و بیرحمتر ازان ادمهایش هستند که برای حرص و ولع و ارضا خودخواهی هایشان دست به هر کاری میزنند ختی جدا کردن یک جوجه از اشیانه اش...اینروزها گاهی ارزو میکنم که کاش پا به این اشفته بازار نمیگذاشتی اما باورت میشود دلم نمیاید و یه ثانیه نمیکشد که به خودم نهیب میزنم که قدرت لایزال الهی در وجود تو عزیز مهربانم نقش داشته پس من کیم؟محرم رازم قول میدهم هرگز تنهایت نگذارم حتی اگر همه ادمهای بیرحم اطرافم دست به دست هم دهند...مونس شبهایم نمیدانم از خوشبختی توست یا بدبیاری من که تو اینقدر دانایی اینقدر درک میکنی شرایط من را..ساعتهای طولانی تنهایی را..اما نفسم سعی کن زیاد نفهمی جان مادر به خدا آنها که نمیفهمند خیلی خیلی خیلی خوشبخت ترند
میخواهم انسان باشی مهم نیست دعای فرج یا ایه الکرسی را صحیح بخوانی یا نه مهم نیست بدانی چند امام و معصوم داریم که اینروزها راهی حافظه کودکانه ات میکنند مهم اینست که در نقاشیهایت جلو جوجه های کوچکی که میکشی اب و دانه یادت نرود.مهم اینست که مراقب اسمان دل ادمها باشی تا ناخواسته ابریشان نکنی مهم اینست که انسان باشی جان مادر